بوی بهشت می آید
از راهگاه های کودکیم بوی بهشت می آید
به گمانم آتش فشان سوت و کور رویاهایم فوران کرده
چقدر دلم میخواهد بویش را ببلعم
بگیرم
و نگاه دارم تا ابدیت
هر بار که بیشتر تمرکز میکنم برای بویش محوتر میشود
مثل کودکی که تا زمانی که حواست به اوست اخم میکند و کم محلی
اما همین که بی توجهش میشوم
می رقصد
می نازد
به مشامم میرسد
بوی ناب پاکی های قدیمم را میدهد
حتی گاهی بوی مرگ میدهد!!!
کاش میشد بغلش کنم و آنگاه هیچ وقت رهایش نمیکردم
و انقدر در آغوشم می فشردمش
تا ذره ذره بدنم حفظش شوند و فریادش بزنند
دلم نمیخواهد بالهایش را ببرم ولی دلم میخواهد انقدر قوی بشود که مرا هم با خود پرواز دهد
اما کم است
عجیب است
همه چیز در رهایی است
حتی بهشت
باید رهایش کنی تا خودش تو را در آغوش بگیرد
آن قدر محکم که تک تک سلولهایت فریادش بزنند!
آنقدر که جزئی از او شوی هنگامی که به پرواز می آید
و آن وقت سخت است که بگویی او تو را پرواز میدهد یا تو او را
اما بوی بهشت می آید
و من مانند کودکی به دنبال پروانه
به دنبالش میروم
غافل از اینکه وقتی بایستم روی شانه هایم مینشیند
خدایا با این دل کوچکم چه کنم
چگونه راضیش کنم
و با این دید بزرگانه چگونه راه بیایم
که ابدیت را میخواهد
و من درمانده
میان دعوای کودکی و بزرگسالیم گیر افتاده ام
به تماشای دور شدن بوی بهشت!
دلم بهشت میخواهد
خیلی زیاد
باور کن
.
.
.
بوی بهشت می آید
خواستن
ندانستن
نیاز
ضعف
ذائقه
خستگی
نیاز
عذاب وجدان
فکر
بهت
ترس
آرزو
امید
یقین
محاکمه
سرزنش
خستگی
تضاد
عدم اطمینان
تظاهر
اشک
خامی
درد
ناتوانی
وحشت
ناچاری
نیاز
امید

درست لب به لب با قلبم
خنجری نشسته
هرگاه که دلم از شادمانی تپش میگیرد
لبه تیز خنجر بر دلم مینشیند
این روزها
دلم سخت پاره پاره است!!!
چقدر به دل مینشیند این موجود زمخت پر از خشانت!!!
و چشمهای من
این دو چخماق دور افتاده از هم
که در حسرت هم آب میشوند
پس کی خشک میشود این رودخانه لعنتی؟؟!!
در انتظار آن جرقه ام
و طوفان شعله ورش
آه که دلم برای زبانه های آتش پر میکشد
هرم تابش
بوی تیز دود و....
خاکستر
مشمئز میشوم از احساسات لطیف شاعرانه
دلم میخواهد لت و پار کنم
و تکه پاره شوم
و زخمی بردارم از گوشه چشم چپم
تا ریشه ناخن انگشت پای راستم
و به عمق دردٍ شکستنٍ بند بند انگشتهایم
دردی عمیق
نه مثل سوزش پوست کنده شده با دیوار
و نه مثل تیر کشیدن دندان به عصب رسیده
دردی از جنس درد
که نفسم را بند بیاورد
و دود در دلم بپافتد!!!
پ.ن۱:چه تشبیه بی مزه ای کردم چشمم را!
پ.ن۲: خدا شفای عاجل عنایت فرمایاد!!!!

مثال سرمایه را با یخ فروش میزنند
و کسی خبر نداشت که عالم آب شد زیر نگاه نا امید عباس
هنوز نبض هستی میزند به نوای
حرم آب ندارد
و زمین کربلا خسته از این همه شرمندگی است...

با تمام هیبتش!
مرا را احاطه میکند
پرتو های بی رمق غروب
عجیب روی دلم سنگینی میکند

پ.ن:دچار افسردگی پاییزی شدم!!!!!
در من دمید
باز شدم
منبسط شدم
خندیم
چشمان پسرک به گنجشکی افتاد و مرا رها کرد
مانند دیوانه ها به این سو و آن سو رفتم
بی جان در گوشه ای افتادم
دوباره مچاله
.....
این بار با لبخند

رقص باد
مرگ برگ زرد

نامه دخترک٬
آویزان در دست سرباز.
بوی گلهای پرپر
نامه ی خیس
آسمان صاف

بادبادک٬ خسته
پسرک ٬کلافه
باد قهر کرده است!!!

آرام در گوش کودک درونم نجوا میکنم:
"بی خیال دنیا
تو بچگی تو بکن"
پ.ن:یعنی من بچه که بودم چه شکلی بودم؟؟!!






برای دیدن چشمک ستارهها که از پشت ماه تقلا میکنند
باید ساعتها به آسمان خیره ماند

پ.ن:دیوانگی هم عالمی دارد![]()
تق تقش را میبینم!!
دست شب کوتاه است
باز کن پنجره ها را باز کن

ارجعی بشنویم و ارجعون نخوانیم

دیگر مساله ای نیست
پ.ن:متولد شدنت مبارک:۱۱ اردیبهشت۱۳۸۷
پ.ن:ماراتن میان ترم ها به اتمام رسید...تا برنده که باشد

شاید گاهی به جای پیچیدن!! بهتر باشد بایستیم...
در کوچه پس کوچه های زندگی پا برهنه پرسه می زدم
سوزنی در پایم نشست
نشستم... خسته
و هراسان از ادامه راه
کج سلیقه ای یک جفت کفش به من داد
می ترسم از جوالدوز
محتاجم به یک جفت چشم

دعا می کنم دعام کنید![]()
نصف لیوان وایتکس سر میکشم
شما چه طور؟؟!!

غنچه ها تشنه خندیدنند
آسمان
دریغ مدار
ودوباره آینده از روی سرسره عمر من
به سوی خاطره ها قل میخورد





